تاريخ : سه شنبه بیست و چهارم مهر ۱۳۸۶ | 18:46 | نویسنده : سید مهدی ژیان سید احمدی

مقدمه

قرآن اين بزرگترين محور اتحاد مسلمين جهان و هدايتآور بشر قرنهاست كه دستخوش غبار افكار و بر كنار از زندگى آدميان مهجور مانده است.اين امر تا بدانجا قلب بيمناك و مهربان پيامبر(صلى الله عليه وآله) را اندوهگين ساخته بود كه داد سخن مى گشايد و از مهجوريت قرآن به خدا شكايت مى كند.«وَ قالَ الَّرسُولُ يارَبِّ اِنَّ قَوْمى اتَّخَذُوا هذَاالْقُرْآنَ مَهْجُوراً.»«در آن روز، رسول به شكوه از امت در پيشگاه خداى متعال عرض كند: بارالها، امّت من اين قرآن را متروك و رها كردند.»تأسف بيشتر آنجا رخ مىنمايد كه به ما امر شده تا قرآن را با زندگى خود درآميزيم و در مسائل و حوادث روز به آن رجوع كنيم.«اِذا الْتَبَسَتْ عَلَيْكُمُ الْفَتَن كِقَطَعِ الَّليْلِ الْمُظْلِمِ فَعَلَيْكُمْ بِالْقُرْآنِ.»«هنگامى كه فتنهها همانند پارههاى شب تيره شما را فرا گيرد به قرآن چنگ زنيد.»ولى در حال حاضر قرآن براى قسم خوردن ـ آن هم به دروغ، مسافرت، سفرههاى عقد، قبرستانها و تجارت و تفاخر و تزئين و...ـ به كار مىرود.قرآن براى معرفى خود كافى است و مانند خورشيدى مىدرخشد تا جايى كه غير مسلمانان تحت تأثير آن قرار گرفته و به بزرگى و عظمتش معترف و آن را داروى شفابخش و سعادتنامه بشر مىدانند.ناپلئون بناپارت مىگويد: «كجاست آن روزى كه ما مجمع و هيأتى بزرگ از سياستمداران و دانشمندان حقوق جهان تشكيل داده، قرآن، كلام الهى و متينترين قوانين محمدى همان نسخه پرافتخار بشرى را پيشرو گذاريم و از روى آن قوانين سعادت حقيقى بشر را تنظيم وتدوين كنيم.»البته ذكر اين نكته لازم است كه اعتقاد بدون عمل به قرآن هيچ سودى نداشته، بلكه ادعايى بيش نخواهد بود.و اصولاً يكى از عوامل انحطاط مسلمانان جهان بىتوجهى به قرآن وعمل نكردن به دستورهاى آناست.پرنس ژاپون بورگيز، مورخ ايتاليايى مىگويد: «ايرادى به آيين پاك اسلام نمىتوان گرفت.هنگامى سعادت ونيكبختى، مسلمين را ترك كرد كه بر روى قرائت و فهم قرآن در بستند و در نگاهدارى و عمل به آن سستى ورزيدند.»«رودويل» نويسنده انگليسى مىگويد: «اروپا بايد فراموش نكند كه مديون قرآن محمدى است، زيرا قرآن بود كه سبب طلوع آفتاب دانش در اروپاشد.»حال سزاست كه ما نيز در زنده داشتن ياد قرآن گامى برداريم.از همين رو در اين كتاب سعى شده است با ذكر داستانهايى واقعى، به اندكى از عظمت قرآن اشاره شود.اميد كه مقبول حقّ افتد و خوانندگان را مفيد آيد.در آخر بر خود لازم مىدانم از استاد عزيزم حجةالاسلام والمسلمين جاسم محمودى زاده تشكر نمايم كه براى اين جانب زحمات زيادى متحمل شدند.

«بخش اوّل»

داستان اوّل : عظمت قرآن

علامه مجلسى(ره) نقل مىكند كه ابنابىالعوجاء كه يكى از ماديين بود، با سه نفر از همفكران خود قرار گذاشتند كه با قرآن مبارزه نمايند.هر يك متعهد شدند كه بخشى از قرآن را به عهده بگيرند و همانند آنسورههايى بياورند.قرار آنها تا يك سال بود.پس از پايان مدت تعيين شده در مكه به گرد هم به طور سرّى جمع شدند و يكى از آنها گفت: من چون به اين آيه رسيدم از معارضه بازماندم،«وَقيلَ يا اَرْضُ ابْلَعى مائَكِ وَ يا سَماءُ اَقْلِعى وَ غِيضَ الماءُ.»«و به زمين گفته شد كه آب را فرو بر، و به آسمان امر شد كه باران را قطع كن، آب بى درنگ خشك شد.»ديگرى گفت: من چون به اين آيه رسيدم دست از معارضه برداشتم،«فَلَمّا اسْتَيْئَسُوا مِنْهُ خَلَصُوا نَجِيّاً.»«پس چون برادران يوسف از اجابت خواهش خويش مايوس شدند در خلوت، راز خود به ميان آوردند.»در همين حال امام صادق(عليه السلام) آنها را ديد و اين آيه را تلاوت نمود:«قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ اْلاِنْسُ وَالْجِنُّ عَلى اَنْ يَأْتُوا بِمِثْلِ هَذا الْقُرْآنِ لايَأْتُونَ بِمِثْلِهِ...»«بگو اگر جن و انس گرد آيند تا مثل اين قرآن بياورند هيچگاه نخواهند آورد...»

داستان دوّم : من نيز مسلمان شدم

طفيل بن عمرو كه شاعر شيرينِ زبان خردمندى بود و در ميان قبيله خود، نفوذ كلمه داشت، زمانى وارد مكه گرديد.اسلام آوردن مردى مانند طفيل، براى قريش بسيار گران بود، از همين رو سران قريش و بازيگران صحنه سياست، گرد او را گرفتند و گفتند: اين مردى كه كنار كعبه نماز مىگزارد، با آوردن آيين جديد، اتحاد ما را بر هم زده و با سحر بيان خود سنگ تفرقه ميان ما افكنده است! مىترسيم ميان قبيله شما نيز دو دستگى بيفكند.چه بهتر كه با وى سخن نگويى!طفيل مىگويد: سخنان آنها چنان مرا بيمناك كرد كه از ترس تأثير سحر بيان او تصميم گرفتم با او سخن نگويم و سخن او را هم نشنوم.و براى جلوگيرى از نفوذ سحر او هنگام طواف، پنبه در گوشهاى خود كردم تا مبادا زمزمه قرآن و نماز او به گوش من برسد.بامدادان در حالى كه پنبه داخل گوشهاى خود نموده بودم وارد مسجد شدم و هيچ مايل نبودم سخنى از او بشنوم.نمىدانم چطور شد كه يكباره كلام بسيار شيرين و زيبايى به گوشم رسيد و بيش از حد، احساس لذت نمودم.با خود گفتم مادر در سوگت نشيند! تو كه يك مردى سخنپرداز و خردمندى، چه مانع دارد سخن اين مرد را بشنوى تا هر گاه نيك باشد بپذيرى و اگر زشت باشد آن را رد كنى! پس براى اينكه آشكارا با آن حضرت تماس نگيرم مقدارى صبر كردم تا پيامبر راه خانه خود را پيش گرفت و وارد خانه شد.من نيز اجازه خواسته، وارد شدم و ماجراى خود را از آغاز تا پايان بازگو كردم و گفتم قريش درباره شما چنين مىگويند و من در آغاز تصميم نداشتم با شما ملاقات كنم ولى تلاوت قرآن شما مرا به سويتان جلب كرد.اكنون مىخواهم حقيقت آيين خود را براى من تشريح كنى و اندكى قرآن براى من بخوانى! رسول خدا(صلى الله عليه وآله) آيين خود را بر او عرضه داشت و مقدارى قرآن خواند.طفيل مىگويد: به خدا سوگند كلامى زيباتر از آن نشنيده و آيين معتدلتر از آن نديده بودم.به حضرتش عرض كردم: من در ميان قبيله خود فردى سرشناس و با نفوذى هستم و براى نشر آيين شما فعاليت مىكنم.ابن هشام گويد: طفيل تا روز حادثه خيبر ميان قبيله خود بود به نشر آيين اسلام اشتغال داشت و در همان حادثه با هفتاد، هشتاد خانواده مسلمان به پيامبر(صلى الله عليه وآله) پيوست و در اسلام خود همچنان پايدار بود تا اينكه پس از درگذشت پيامبر به عصر خلفا در جنگ يمامه شربت شهادت نوشيد.

داستان سوّم : انّاله لحافظون

يحيى بن اكثم مىگويد: مأمون پيش از آنكه زمام خلافت را به دست بگيرد انجمن مناظره و مباحثه داشت.روزى يك يهودى زيباروى، خوشبو و نيكوجامه وارد مجلس مناظره شد و شروع به سخن كرد و به شيوايى سخن گفت.چون مجلس پايان يافت و جمعيت فروكش كرد مأمون او را طلبيد و گفت: اسلام را اختيار كن و مسلمان شو تا درباره تو چنين و چنان كنم.او گفت: دين من، دين پدران من است، بر من تحميل مكن كه آن را رها كنم.اين ماجرا گذشت تا سال بعد كه مسلمان شدهبود.پس شروع به سخن كرد و به صورت نيكو در فقه سخن گفت.پس از پايان مجلس، مأمون او را خواست و به او گفت: مگر تو همان رفيق ما نيستى كه يك سال پيش آمدى و اسلام را بر تو عرضه كرديم و نپذيرفتى؟ گفت: آرى ليكن من مردى خوشخط مىباشم، چون از اينجا رفتم سه نسخه را از تورات نوشتم و در مطالب آن كم و زياد كردم.سپس به بازار بردم و در معرض فروش گذاشتم و از من خريدارى شد.پس سه نسخه انجيل نوشتم و هنگام نوشتن از آن كم كردم و از پيش خود نيز افزودم.آنگاه آن سه نسخه انجيل هم از من خريدارى شد.سپس به سوى قرآن آمدم و سه نسخه از قرآن نوشتم و از آن كاستم و بر آن افزودم.آنگاه آن را نزد فروشندگان كتاب عرضه داشتم ولى آنان هر يك از قرآنها را كه باز مىكردند تا در آن نظر اندازند، همان جاهاى كم و زياد شده نمايان مىشد و آنان آن قرآنهاى ساختگى را به سوى من پرتاب كردند.من از اين رخداد يقين كردم كه قرآن كتابى محفوظ است و در معرض دستبرد نيست و از همين رو اسلام آوردم.او مىگويد: من در سفر حج سفيان بن عيينه را ديدم و داستان فوق را براى او نقل كردم.او گفت: مصداق اين مطلب در قرآن كريم است! گفتم: كجاى قرآن؟ گفت: آنجا كه در باره تورات و انجيل مىفرمايد:«بِما اسْتُحْفِظوا مِنْ كِتابِ اللهِ وَ كانُوا عَلَيْهِ الشُّهَداءَ.»كه به تصريح اين آيه، حفظ كتب آسمانىِ پيش به عهده خود يهود و نصارا گذاشته شد و در نتيجه ضايع گرديد و ليكن درباره قرآن مىفرمايد:«اِنّا نَحْنُ نَزَّلْنا الذِّكْرَ وَ اِنّالَهُ لَحافِظُونَ.»«همانا ما قرآن را نازل كرديم و حافظ او هستيم.»كه بر طبق معناى آيه، حفاظت قرآن را خداوند خود عهدهدار گرديده و از اين رو مصون و محفوظ مانده است.

داستان چهارّم : فضيلت آموختن قرآن

شيخ طبرسى در تفسير مجمعالبيان خبرى را چنين نقل كرده است كه: زمانى پيغمبر(صلى الله عليه وآله) مىخواست سپاهى را براى جنگ مأموريت دهد.براى تعيين سپهدار يكايك ايشان را پيش خود مىخواند و از هر كدام مىپرسيد از قرآن چه مقدار آموختهايد؟ نوبت به جوانى رسيد كه سنش از همه كمتر بود.فرمود: از قرآن چقدر آموختهاى؟ عرض كرد: فلان و فلان سوره و سوره بقره را.فرمان داد حركت كنيد كه اين جوان امير شماست.عرض كردند: اين جوان از همه ما كوچكتر است! در جواب فرمود: ولى به همراه او سوره بقره است.(او صاحب اين امتياز است.)

داستان پنجم : فهم قرآن

شخصى به حضور امام صادق(عليه السلام) آمد و گفت: در قرآن دو آيه است كه من بر طبق دستور آن دو آيه عمل مىكنم ولى نتيجه نمىگيرم!امام(عليه السلام) فرمود: آن دو آيه كدام است؟ عرض كرد:اوّل:«اُدْعُونى اَسْتَجِبْ لَكُمْ.»«دعا كنيد مرا تا اجابت كنم شما را.»دوّم: «وَ ما اَنْفَقْتُمْ مِنْ شىء فَهُو يُخْلِفُهُ وَ هُو خَيْرُ الرّازِقينَ.»«هر چيزى را در راه خدا انفاق كنيد، خداى جاى آن را پر مىكند و او بهترين روزى دهندگان است.»من دعا مىكنم و مستجاب نمىشود، و انفاق مىكنم ولى عوضش را نمىبينم!امام (عليه السلام) در مورد آيه اوّل فرمود: آيا فكر مىكنى كه خداوند از وعده خود تخلف كند؟ عرض كرد:نه.فرمود: پس علّت استجابت نيافتن دعا چيست؟ عرض كرد: نمىدانم! فرمود: ولى من به تو خبر مىدهم.كسى كه خدا را در آنچه امر به دعا كرده اطاعت كند و جوانب دعا را رعايت نمايد دعايش اجابت خواهد شد.او عرض كرد: جوانب و شرايط دعا چيست؟امام(عليه السلام) فرمود: نخست حمد خدا مىكنى و نعمت او را ياد آور مىشوى.سپس شكر مىكنى و بعد بر پيامبر(صلى الله عليه وآله) درود مىفرستى سپس گناهانت را به خاطر مىآورى و اقرار مىكنى و از آنها به خدا پناه مىبرى و توجه مىنمايى.(امّا در مورد آيه دوّم) آيا فكر مىكنى خداوند خُلف وعده مىكند؟ عرض كرد: نه.امام(عليه السلام) فرموده: پس چرا جاى انفاق پر نمىشود؟ عرض كرد: نمىدانم.امام(عليه السلام) فرمود: اگر كسى از شما مال حلالى به دست آورد و در راه حلال انفاق كند، هيچ دِرهمى را انفاق نمىكند مگر اينكه خدا عوضش را به او خواهد داد.

داستان ششم : تكلم با قرآن

گويند: شخصى زنى را در باديه تنها ديد، گفت: كيستى؟ جواب داد:«وَ قُلْ سَلامٌ فَسَوْفَ تَعْلَمُونَ.»«بگو سلام بزودى مىدانيد!»از قرائت اين آيه فهميدم كه مىگويد: اوّل سلام كن، سپس سئوال! كه سلام دادن علامت و وظفيه شخصى است كه بر ديگرى وارد مىشود.به او سلام كردم و گفتم: در اين بيابان آن هم تنها چه مىكنى؟ پاسخ داد:«مَنْ يَهْدِ اللهُ فَمالَهُ مِنْ مُضِلٍّ.»«كسى را كه خدا هدايت كند گمراه كنندهاى براى او نيست.»از اين آيه شريف دانستم كه راه را گم كرده ولى براى يافتن مقصد به حضرت حقّ اميدوار است.گفتم: از جنّى يا آدم؟ جواب داد:يابَنى آدم خُذُوا زينَتَكُمْ عِنْدَ كُلِّ مَسْجِد.»«اى فرزندان آدم زينتتان را نزد هر مسجد برداريد.»از قرائت اين آيه فهميدم كه از آدميان است.گفتم: از كجا مىآيى؟ پاسخ داد:«يُنادَونَ مِنْ مَكان بِعيد»«از جايى دور ندا داده مىشوند.»فهميدم از راه دور مىآيد.گفتم: كجا مىروى؟ جواب داد:«ولِلّهِ عَلى النّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ اسْتَطَاعَ اِلَيْهِ.»«بر مردم است كه براى خداوند حج به جاى آورند، البته كسى كه استطاعت به سوى آن پيدا كند.»فهميدم قصد خانه خدا دارد.گفتم: چند روز است حركت كردهاى؟ گفت :«وَ لَقَدْ خَلَقْنا السَّمواتِ وَالا ْ َ رْضَ وَ ما بَيْنَهُما فى سِتَّةِ اَيّام.»«ما آسمانها و زمين و هر چه را بين اين دو است در شش روز خلق كرديم.»فهميدم شش روز است از شهرش حركت كرده و به سوى مكه مىرود.پرسيدم غذا خوردهاى؟ جواب داد:«وَ ما جَعَلْناهُمْ جَسَداً لا يَاْكُلُونَ الطَّعامَ.»«ما پيامبران را مثل فرشتگان بدون بدن قرار نداديم تا غذا نخورند.»فهميدم چند روزى است غذا نخورده است.گفتم: عجله كن تا تو را به قافله رسانم.جواب داد:«لايُكَلِّفُ اللهُ نَفْساً اِلاّ وُسْعَها.»«خداوند هيچ كسى را بيشتر از طاقتش تكليف نمىكند.»فهميدم كه مثل من در حركت تندرو نيست و طاقت ندارد.به او گفتم: بر مركب من در رديف من سوار شو تا به مقصد برويم.پاسخ داد:«لَوْ كانَ فيهِما آلِهَةٌ اِلاّالله لَفَسَدَتا.»«اگر در آسمان و زمين چند خدا غير از خداى يگانه بود فاسد مىشدند.»آگاه شدم كه تماس بدن زن و مرد در يك مركب يا يك خانه و يك محل موجب فساد است.به همين علّت از مركب پياده شدم و به او گفتم: شما به تنهايى سوار شويد.وقتى سوار شد گفت:«سُبْحْانَالَّذى سَخَّرَ لَنا هَذا وَ ما كُنّا لَهُ مُقْرِنينَ.»«منزه است خداوندى كه براى ما اين (كشتيها) را مسخر گردانيد و ما هرگز قادر به تسخير آن نبوديم.»وقتى به قافله رسيديم گفتم: در اين قافله آشنايىدارى؟جواب داد:«وَ ما مُحَمَّدٌ الاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الّرُسُلُ.»«محمد نيست مگر رسولى و قبل از او رسولانى ديگر بودهاند.»«يا يَحْيى خُذِالْكِتابَ بِقَّوة.»«اى يحيى كتاب را باقوّت بگير.»«يا مُوسى اِنّى اَنااللهُ..»«اى موسى منم خداوند.»«يا داوُودُ اِنّا جَعَلْناكَ خَليفَةً فى الا ْ َرْضِ.»«اى داوود ما تو را در زمين جانشين و خليفه قرار داديم.»از قرائت اين چهار آيه دانستم كه چهار نفر آشنا به نام محمد و داوود و يحيى و موسى دارد.چون آن چهار نفر نزديك آمدند اين آيه را خواند:«اَلْمالُ وَ الْبَنُونُ زينَةُ الْحَيوةِ الدُّنْيا.»«مال و فرزندان زينت زندگانى دنيوى هستند.»فهميدم اين چهار نفر فرزندان او هستند.به آنها گفت:«يا أَبَتِ اسْتاجِرْهُ إنَّ خَيْرَ مِنْاسْتَاْجَرْتَ الْقَوِىُّ الاَْمينَ.»«اى پدر، موسى را به خدمت گير بهترين كسى كه بايد به خدمت برگزينى كسى است كه امين و توانا باشد.»فهميدم به آنها گفت: به اين مرد امين كه زحمت كشيده و مرا تا اينجا آورده مزد دهيد.آنها هم به من مقدارى درهم و دينار دادند و او حسّ كرد كم است.گفت:«واللهُ يُضاعِفُ لِمَنْ يَشاءُ.»«خداوند براى كسى كه بخواهد، پاداش را دوچندان گرداند.»فهميدم مىگويد به مزد او اضافه كنيد.از رفتار آن زن سخت به تعجب آمده بودم و به فرزندانش گفتم: اين زنِ با كمال كه نمونه او را نديده بودم كيست؟ جواب دادند: اين زن، فضّه خادم حضرت زهرا(س) است كه بيست سال است جز با قرآن سخن نگفته است.

داستان هفتم : قاريان بىولايت

شبى امام على(عليه السلام) از مسجد كوفه خارج شده، به سوى خانه مىرفت و كميل نيز با آن حضرت بود.در راه به در خانهاى رسيدند كه صداى تلاوت قرآن از آنجا به گوش مىرسيد و صاحب آن خانه اين آيه را با سوز و گداز مخصوصى مىخواند:«اَمَّنْ هُوَ قانِتٌ آناءَ اللَّيْلِ ساجِداً وَ قائِماً يَحْذَرُ الاْخِرَةَ وَ يَرْجُو رَحْمَةَ رَبّهِ..»«آيا كسى كه شب رابه طاعت خدابه سجود و قيام پرداخته و از عذاب آخرت ترسان و به رحمت الهى اميدوار باشد (با كسى كه شب و روز به كفر و عصيان مشغول است يكسان خواهد بود.»نواى دلنواز و آهنگ حزين آن شخص ناشناس چنان بود كه كميل را سخت تحت تأثير قرار داد و مجذوب خود ساخت و دلداده و فريفته آن شخص گرديد وليكن چيزى نگفت و از اين نشاط و جذبه باطنى خود سخنى به ميان نياورد.امّا اميرالمؤمنين(عليه السلام) با علم خداداد و بينش آسمانى درك كرد كه قلب كميل دلباخته آن شخص گرديده است.فرمود:اى كميل، نغمه و نواى مناجات اين مرد، تو را فريب ندهد; چه او از دوزخيان است و من به همين زوديها، از حقيقت اين موضوع براى تو پرده برمىدارم.كميل از اين مكاشفه و آگاهى و اينكه آن قارى پرسوز و گداز را اهل دوزخ خواند سخت در شگفت شد.اين ماجرا گذشت تا قائله خوارج پيش آمد.آنان كه قرآن را بدقّت ـ مطابق ضبط الفاظ و عبارات، بدون كم و زياد ـ حفظ كرده بودند، روبروى امام خود ايستادند و مبارزه كردند و امام هم به اجبار با آنان جنگيد.در همين وقايع بود كه امام در ميدان ايستاده، و شمشير خونين در دست داشت كه قطره قطره خون از آن مىچكيد و سرهاى آن تبهكاران، حلقهوار روى زمين قرار داده شده و كميل روبروى امام ايستاده بود.حضرت با سر شمشير خود به سرى از آن سرها اشاره كرد و فرمود:«اَمَّنْ هُوَ قانِتٌ آناءَ اللَّيْلِ...»اشاره به اينكه اى كميل، يادت هست شبى كه با من بودى و صداى تلاوت قرآن از خانهاى بلند بود و صاحبخانه، اين آيه را مىخواند؟اينك اين همان شخص است كه در آن وقت شب، با آن حال و شور اين آيه را قرائت مىكرد و تو را مجذوب خودساخته بود.

داستان هشتم : زنى كه هميشه بسماللهالرحمنالرحيم مىگفت

در تحفةالاخوان حكايت شده است كه مردى منافق زن مؤمنى داشت كه در تمام امور خود به اسم بارى تعالى مدد مىجست و در هر كار «بسماللهالرحمنالرحيم» مىگفت و شوهرش از توسل و اعتقاد او به بسمالله بسيار خشمناك مىشد و از منع او چاره نداشت تا آنكه روزى كيسه كوچكى از زر را به آن زن داد و گفت او را نگاه بدارد! زن كيسه را گرفت و گفت: «بسماللهالرحمنالرحيم» آن را در پارچهاى پيچيد وگفت: «بسماللهالرحمنالرحيم» و آن را در مكانى پنهان نمود و بسمالله گفت.فرداى آن روز شوهرش كيسه را سرقت نمود و به دريا انداخت تا آنكه او را بى اعتقاد و شرمنده كند.پس از انداختن كيسه در دريا به دكان خود نشست و در بين روز صيادى دو ماهى آورد كه بفروشد.مرد منافق آن دو ماهى را خريد و به منزل خود فرستاد كه آن زن غذايى از براى شب او طبخ كند.چون زن شكم يكى از آن ماهيان را پاره نمود كيسه را در ميان شكم او ديد! بسمالله گفت و آن را برداشت و در مكان اوّل گذاشت.چون شب شد و شوهرش به منزل آمد زن ماهيان بريان را نزد او حاضر ساخته، تناول نمودند.آنگاه مرد گفت: كيسه زر را كه نزدت به امانت گذاشتم بياور.آن زن برخاسته، «بسماللهالرحمنالرحيم» گفت و آن را در پيش شوهرش گذاشت.شوهرش از مشاهده كيسه بسيار تعجب نموده و سجده الهى را به جاى آورد و از جمله مؤمنان گرديد.

داستان نهم : نقطهاى كه هرگز جابجا نشد

خداى متعال در آيهاى از قرآن كريم مىفرمايد:«فَانْطَلَقا حَتّى اِذا اَتَيا اَهْلَ قَرْيَة اسْتَطْعَما اَهْلَها فَاَبَوا اَنْ يُضَيِّفُوهُما.»«موسى و خضر راه پيمودند تا به دهكدهاى رسيدند ولى مردم آنجا از پذيرايى ايشان شانه خالى كردند وايشان را با خشونت راندند.»پيامبر(صلى الله عليه وآله)فرمود: اهل آن قريه از مردم لئيم بودند كه از آن دو پيامبر بزرگوار مهماننوازى نكردند.گفتهاند آن ديار انطاكيّه بوده است و اهل آن چون از نزول اين آيه خبردار شدند بارى از طلا را به حضور پيامبر(صلى الله عليه وآله) آورده، و عرض كردند: يا رسول الله(صلى الله عليه وآله)«نَشْتَرى بِهذا الذَّهَبِ اَنْ تَجْعَلَ الْباءَ تاء.»«ما با اين طلا باء را به جاى تاء خريدارى مىكنيم.»]اين طلاها را بگير و نقطه (ابوا) را برداريد و دو نقطه بالاى آن بگذاريد تا بشود(اتوا) كه معنى آن چنين مىشود: اهل قريه آمدند تا آن دو نفر را مهمانى كنند.به اين سبب نام ننگ از ما زدوده مىشود.[رسول الله(صلى الله عليه وآله) امتناع ورزيد و فرمود:تغيير اين نقطه موجب آن است كه دروغ در كلام خدا داخل شود و اين خود موجب لطمه به مقام الوهيت است.

داستان دهم : اثر قرآن بر زنى از اهالى يوگسلاوى

سيد قطب در تفسير خود مىنويسد: زمانى ما شش نفر مسلمان با يك كشتى مصرى اقيانوس اطلس را به سوى نيويورك مىپيموديم.مسافران كشتى 120 مرد و زن بود و جز ما كسى در ميان مسافران مسلمان نبود.در روز جمعه به اين فكر افتاديم كه نماز جمعه را در قلب اقيانوس و بر روى كشتى انجام دهيم و علاوه بر اقامه فريضه مذهبى يك حماسه اسلامى در مقابل يك مبشر مسيحى كه در داخل كشتى نيز دست از برنامه تبليغى خود بر نمىداشت بيافرينيم، بخصوص كه او حتى مايل بود ما را هم به مسيحيت دعوت كند.ناخداى كشتى كه يك نفر انگليسى بود موافقت كرد و به كاركنان كشتى نيز كه همه از مسلمانان آفريقا بودند اجازه داده شد كه با ما نماز بخوانند و آنها از اين موضوع بسيار خوشحال شدند.زيرا اين نخستين بارى بود كه نماز جمعه بر روى كشتى انجام مىگرفت.من به خواندن خطبه نماز جمعه پرداختم و جالب توجه اينكه مسافران غير مسلمان اطراف ما حلقه زده بودند و با دقت به انجام اين فريضه اسلامى نگاه مىكردند.پس از پايان نماز گروه زيادى از آنها نزد ما آمدند و اين موفقيت را به ما تبريك گفتند، ولى در ميان اين گروه خانمى بود كه بعدها فهميدم يك مسيحى يوگسلاوى است كه از جهنم «تيتو» و كمونيسم او، فرار كرده است.او فوقالعاده تحت تأثير نماز ما قرار گرفته بود به حدّى كه اشك از چشمانش سرازير بود و قادر به كنترل خويشتن نبود.به زبان انگليسى ساده و آميخته با تأثير شديد و خضوع و خشوع خاصّى سخن مىگفت...به او گفتيم كه ما با لغت عربى صحبت مىكرديم.ولى او گفت:هر چند يك كلمه از مطالب شما رانفهميدم امّا بوضوح ديدم كه اين كلمات آهنگ عجيبى داشت.امّا از اين مهمتر مطلبى كه نظر مرا فوقالعاده به خود جلب كرد اين بود كه در لابهلاى خطبه شما جملههايى وجود داشت كه از بقيه ممتاز بود.آنها داراى آهنگ فوقالعاده مؤثر و عميقى بودند.آنچنان كه لرزه براندام من مىانداخت.يقيناً اين جملهها مطالب ديگرى بودند.فكر مىكنم شمابه هنگامى كه اين جمله ها را ادا مى كرديد وجودتان از روحالقدس جان مىگرفت! من كمى فكر كردم و متوجه شدم اين جملهها همان آياتى از قرآن بود كه من در اثناى خطبه و در نماز آنها را مىخواندم.اين موضوع ما را تكان داد و متوجه اين نكته ساخت كه آهنگ مخصوص قرآن آنچنان مؤثر است كه حتى بانويى را كه يك كلمه از مفهوم آن را نمىفهمد تحت تأثير شديد خود قرار مىدهد.

داستان يازدهم : متكبر در قرآن

نقل است كه ميرزا وحيد كه از جمله مشاهير شعرا و وزير مقتدر پادشاه و صاحب ثروت و دولت بسيار بود و خدا به او اولاد بسيار عطا فرموده بود نظر به قرب او به سلطان، در نظر مردم مهابت و اعتبار ويژه داشت.وى هميشه نسبت به قرآن به خلاف ادب گفتگو مىنمود و به آيات اعتراض مىكرد.روزى در مجمعى كه جمعى علما و فضلا و طلاب نيز حاضر بودند، گفت: خدا در قرآن مىفرمايد:«وَ لا رَطْب وَ لا يابِس اِلاّ في كِتاب مُبين .»«هيچ تر و خشكى نيست مگر اينكه در قرآن موجود است.»و من نيز يكى از رطب و يا بس ]تر و خشك[ هستم.حال آنكه نام من هيچ جا در قرآن نيامده است.هيچ يك از حضّار در جواب او سخنى نتوانستند گفت.يكى از طلاب تنگدست گفت: ميرزا، چرا ذكر شما در قرآن نشده و حال آنكه چند آيه در خصوص شما نازل شده.هر گاه رخصت دهيد تا بخوانم! گفت: بخوان! وى گفت:«اَعُوذُ بِاللهِ مِنَ الشَّيْطانِ الرَّجيمْ، ذَرْنى وَ مَنْ خَلَقْتُ وَحيداً وَ جَعَلْتُ لَهُ مالاً مَمْدُوداً وَ بَنينَ شُهُوداً وَ مَهَّدْتُ لَهُ تَمْهيداً ثُمَّ يَطْمَعُ أَنْ اَزيدَ كَلاَّ إنَّهُ كانَ لاِياتِنا عَنيداً سَأُرْهِقُهُ صَعُوداً اِنَّهُ فَكَّرَ وَ قَدَّرَ ثُمَّ قُتِلَ كَيْفَ قَدَّرَ ثُمَّ نَظَرَ ثُمَّ عَبَسَ وَ بَسَرَ ثُمَّ اسْتَكْبَرَ فَقالَ إِنْ هذا اِلاّ سِحْرٌ يُؤْثَرُ إِنْ هذا اِلاّ قَوْلُ الْبَشَرِ سَأُصْلِيهِ سَقَرَ وَ ما اَدْريكَ ما سَقَرَ لا تُبْقى وَ لا تَذَرَ لَوَّاحَةٌ لِلْبَشَرَ عَلَيْها تِسْعَةَ عَشَرَ.»«اى رسول، به من واگذار انتقام آن كس را كه او را به تنهايى آفريدم، و بر او مال و ثروت فراوان بذل كردم و پسران زياد و آماده به خدمت نصيب او گردانيدم و اقتدار و عزت به اودادم.با اين حال طمع براى افزايش آنها دارد، ولى هرگز به نعمتش نمىافزايم، زيرا باآيات الهى دشمنى ورزيد، بزودى او را به دوزخ مىافكنيم، او بر (هلاكت رسول و اسلام) فكر و انديشه بدى كرد.كشته باد، انديشه غلطى كرد، بازهم خدا او را بكشد.چه فكر غلطى كرد، سپس انديشه كرد، (و براى اظهار نظر از اسلام) رو ترش كردو چهره درهم كشيد، آنگاه روى از اسلام برگردانيد و تكبر نمود، و گفت: اين قرآن سحر و بيان سحرانگيز است.اين آيات (كه به وحى خدا نسبت مىدهيد) گفتار بشرى بيش نيست، ما اين منكر قرآن را به كيفر كفر در آتش دوزخ مىافكنيم، و تو چه مىدانى كه عذاب دوزخ چيست.شراره آن دوزخ از دوزخيان هيچ چيز باقى نمىگذارد و آنها را محو گرداند.آن آتش بر آدميان رو نمايد و بر آن نوزده تن فرشته عذاب موكل هستند.»گويند: به مجرد شنيدن اين آيات كه از حُسن اتفاق كلمه وحيد در آن ذكر شده بود لرزه بر اندام ميرزا وحيد افتاده و رنگ او زرد و تب شديدى عارضش شد و بعد از سه روز وفات يافت.

داستان دوازدهم : اعتراف قريش به قدرت بيان قرآن

عتبةبن ربيع از بزرگان قريش بود.روزى كه حمزه اسلام آورد سراسر محفل قريش را غم و اندوه فراگرفت و سران قريش بيم آن داشتند كه دامنه اسلام بيش از اين توسعه يابد.در آن ميان عتبه گفت: من به سوى محمد مىروم و مطالبى را پيشنهاد مىكنم، شايد او يكى از آنها را بپذيرد و دست از آيين جديد بردارد.سران جمعيت نظر وى را تصويب كردند.او برخاست و به سوى پيامبر كه در مسجد نشسته بود رفت و به او پيشنهاد كرد كه رياست مكّه را به او بدهند و ثروت هنگفتى در اختيار او بگذارند و از دعوت خود دست بردارد.آنگاه كه سخنان او پايان يافت پيامبر فرمود: آيا سخنان تو خاتمه يافت؟ گفت: آرى.پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرمود اين آيات را گوش ده كه پاسخ تمام پرسشهاى تو در آنهاست،«بِسْمِاللهِالرَّحْمنِالرَّحيمْ، حـم تَنْزيلٌ مِنَالرَّحْمنِالرَّحيمْ، كِتابٌ فُصِّلَتْ آياتُهُ قُرْآناً عَرَبِيّاً لِقَوْم يَعْلَمُونَ، بَشِيراً وَ نَذيراً فَأَعْرَضَ اَكْثَرُهُمْ فَهُمْ لا يَسْمَعُونَ.»«به نام خداى رحمان و رحيم، حاء ميم، اينكه از جانب خداى بخشنده و مهربان نازل گرديده كتابى است كه آيههاى آن براى گروهى كه دانا هستند توضيح داده شده است.قرآنى عربى براى مردمانى كه بدانند.بشارت و بيم دهنده است، امّا بيشتر آنها روى گردانيدهاند و گوش نمىدهند.»پيامبر(صلى الله عليه وآله) وقتى به آيه 37 رسيد سجده كرد.پس از سجده به عتبه رو كرد و فرمود: (اى ابا وليد! پيام خدا را شنيدى؟) عتبه كه هنگام تلاوت آيات بر دستهاى خود تكيه زده و سرا پا گوش شده بود بدون اينكه سخنى بگويد بلند شد و به طرف قريش رفت.برخى قريشيان گفتند: به خدا قسم، اين حالت و قيافه ابا وليد، همان حالتى نيست كه به سوى محمد رفت.عتبه با آن حالت خود در ميان مجلس قريش نشست.به او گفتند: ابا وليد چه ديدى؟ (كه چنين مبهوت و در فكر هستى) گفت: به خدا قسم، كلامى از محمد(صلى الله عليه وآله) شنيدم كه تاكنون از كسى نشنيده بودم،«وَاللهُ ماهُوَ الشَّعْرُ وَلا بالسِّحْرِ و لا بِالكهانةِ.»«به خدا سوگند، سخن او نه شعر است نه سحر و نه كهانت.»اى جمعيت قريش! صلاح مىبينم كه او را رها كنيد تا در ميان قبايل تبليغ كند.اگر پيروز گرديد و سلطنت به دست آورد از افتخارات شما محسوب مىشود و شما نيز از آن بهره مىبريد و اگر در ميان آنها مغلوب گرديد و ديگران او را كشتند، شما راحت شدهايد.قريش گفتند: اى ابا وليد، زبان و كلام پيامبر(صلى الله عليه وآله) تو را سحر كرده است.ابا وليد گفت: اين رأى من است، حال اختيار با خودتان است.

داستان سيزدهم : قارى بىتفكر

ابو سعيد خدرى، يكى از اصحاب معروف پيامبر(صلى الله عليه وآله) مىگويد: روزى ابوبكر به حضور رسول خدا(صلى الله عليه وآله) آمد و عرض كرد: در فلان بيابان مىگذشتم چشمم به مردى خوشسيما افتاد كه با كمال خشوع نماز مىخواند.پيامبر(صلى الله عليه وآله) به ابوبكر فرمود: برو و اين شخص را به قتل برسان! ابوبكر به سوى آن شخص رفت ولى وقتى او را با آن حال عبادت ديد از كشتن وى چشم پوشيد و برگشت.پيامبر(صلى الله عليه وآله) به عمر بن خطاب فرمود: تو برو و او را بكش! عمر نيز رفت و او را در آن حال ديد، و به حال خود گذاشت و بازگشت و عرض كرد: اى رسول خدا، من مردى را ديدم كه با كمال خشوع، نماز مىخواند، نتوانستم او را بكشم.پيامبر(صلى الله عليه وآله) به على(عليه السلام) فرمود: برو او را به قتل برسان! على(عليه السلام) با شمشير آختهاش به سوى او رفت تا هر كس هست، فرمان رسول خدا(صلى الله عليه وآله) را در موردش اجرا كند، ولى او از آنجا رفته بود.على(عليه السلام) به حضور پيامبر(صلى الله عليه وآله) بازگشت و به عرض رساند: به محل مأموريت رفتم ولى آن شخص را در آنجا نديدم.پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرمود: اين شخص و طرفدارانش قرآن مىخوانند ولى قرآن از گلويشان تجاوز نمىكند و همچون رميدن تير از كمان، از دين خارج مىگردند.آنها را بكشيد كه بدترين و ناپاكترين موجودات هستند.در تاريخ آمده اين شخص، ذوالخويصره تميمى نام داشت و مؤسس گروه «خوارج» بود ودر جنگ نهروان، به دست سپاه على(عليه السلام)به هلاكت رسيد.او را «ذوالثديه» مىگفتد.زيرا در شانه او گوشتى اضافى همچون پستان وجود داشت.وقتى خبر هلاكت او را به على(عليه السلام) رساندند، تكبير گفت و از مركب پياده شد و سجده شكر به جا آورد.

داستان چهاردهم: جوان خداترس و آيات عذاب الهى

امام صادق(عليه السلام) فرمود: روزى سلمان در بازار آهنگران عبور مىكرد، ديد جوانى فرياد مىكشد و جمعيت بسيارى دور او را گرفتهاند و آن جوان به روى زمين افتاده و بىهوش شده است.مردم تا سلمان را ديدند نزد او آمده، و گفتند: گويا به اين جوان، بىهوشى يا ديوانگى روى داده است.به بالين او بياييد و از خدا بخواهيد تا وى نجات يابد.وقتى جوان احساس كرد كه سلمان در كنارش است، آرامش يافت و چشم خود را گشود و عرض كرد: من نه ديوانهام و نه حالت بىهوشى به من رخ داده است، بلكه در اين بازار عبور مىكردم وقتى ديدم آهنها را روى سندانها گذاشته و مىكوبند به ياد آين آيه قرآن افتادم،«فَالَّذينَ كَفَروا قُطِّعَتْ لَهُمْ ثِيابٌ مِنْ نّار يُصَبُّ مِنْ فَوْقِ رُؤُسِهِمُ الْحَميمُ، يُصْهَرُ بِهِ ما فى بُطُونِهِمْ وَ الْجُلُودُ ، وَ لَهُمْ مَّقامِعُ مِنْ حَديد...»«براى كافران لباسهائى از آتش بريده شود و آب سوزان بر سرهاى آنها ريخته گردد كه شدت گرمى آن، اندرون و پوستشان را بسوزاند و براى آنها گرزهايى از آتش قرار داده شود.»ياد اين آيه مرا به اين وضع در آورده است.محبت آن جوان با ايمان در قلب سلمان راه يافت.او را به دوستى خود انتخاب كرد و همواره سلمان با او رفاقت داشت تا وقتى كه به وى خبر دادند دوستت در بستر مرگ قرار گرفته است.سلمان به بالين او آمد و گفت: اى فرشته مرگ (عزرائيل) با برادر من مهربانى كن.صدايى شنيده شده كه گفت:«يا اَباعَبْدِالله اَنَا لِكُلَّ مُؤْمِن رَفيق.»«اى سلمان، من نسبت به هر شخص با ايمان رفيق و مهربانم.»

داستان پانزدهم : آرامش با قرآن

از فاضل گرانقدر جناب آقاى على آقايى «عراقچى همدانى» شنيدم كه فرمود: در سال 1342 ماه محرم كه من در كبوترآهنگ همدان منبر مىرفتم، انقلاب از قم به رهبرى داهيانه حضرت امام خمينى «ره» آغاز شد، تا آن كه ما خبر دستگيرى امام خمينى«ره» را به وسيله راديو شنيديم و از اين جهت همه نگران و ناراحت شديم و من در فكر شدم كه اين داستان، آخرش به كجا مىرسد و سر نوشت ملت و كشور چه خواهد شد، خصوصاً عاقبت امام خمينى«ره» چه مىشود با اين وضعى كه پيش آمده و دستگاه جبار ايشان را دستگير كرده بودند در اين هنگام به خاطرم رسيد كه براى آگاه شدن از عاقبت اين كار به قرآن كريم تفال نمايم.قرآن را برداشتم متوجه قادر متعال شدم و خواستم كه از قرآن، عاقبت امر را به من نشان دهد پس قرآن را باز كردم، ديدم در اوّل صفحه اين آيه مباركه است:«قُلْ جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ اِنَّ الْباطِلَ كانَ زَهُوقاً.»«بگو حق آمد و باطل نابود شد، بدان كه باطل نابود شدنى است.»من از اين تفال بسيار نيك، آرامش خاطر پيدا كرده و مطمئن شدم كه امام«ره» آزاد خواهد شد تا آنكه بعد از چندى در اثر فشار ملّت و اقدام علماى اعلام و مهاجرت علماى بزرگ شهرستانها به تهران، دولت و شاه مجبور شدند كه امام«ره» را آزاد كنند، تا اينكه مرتبه دوّم حضرت امام را دستگير كردند، اين دفعه ايشان را به تركيه، تبعيد نمودند دوباره من ناراحت شدم و قرآن را برداشتم خواستم با تفال به قرآن بدانم كه عاقبت كار چه خواهد شد (البته اين قرآن، غير از آن قرآنى بود كه در كبوترآهنگ بود) وقتى قرآن را گشودم، بازديدم در اوّل صفحه، اين آيه است:«قُلْ جَاءالْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ اِنَّ الْباطِلَ كانَ زَهُوقاً.» خيالم راحت شد، دانستم كه اين دفعه نيز امام آزاد مىشود تا اينكه پس از مدتى كه امام«ره» در تركيه بود ايشان را به نجف فرستادند ناچار به پاريس تشريف آوردند كه اين پيشامد نيز موجب فكر و خيال و ناراحتى مسلمانان بود من دوباره به فكرم آمد كه از قرآن كمك بگيرم و به قرآن تفال بزنم تا بدانم اين مرتبه كار امام«ره» به كجا خواهد رسيد، قرآن را باز كردم، باز ديدم در اوّل صفحه اين آيهآمد«قُلْ جاءَالْحَقُّ وَ زَحَقَالْباطِلُ...»

داستان شانزدهم : اعجاز سوره حمد

واعظ سبزوارى در كتاب جامع النورين مىنويسد: شخصى از اصحاب حضرت على(عليه السلام) كه دستش قطع شده بود به خدمت آن حضرت آمد.حضرت دست بريده او را گرفته ، به جاى خود گذاشت وآهسته چيزى مىخواند تا شفا يافت.مرد خشنود شد و رفت امّا روز ديگر از حضرت پرسيد : به دستم چه خواندى كه خوب شد؟ حضرت فرمود: سوره حمد را خواندم.آن شخص از روى تحقير گفت: سوره حمد را خواندى؟ در همين حال يكباره دستش آويخته شد و پيوسته به همان حالت بود.

داستان هفدهم : نذر قرآن

امين السلام فضل بن حسن طبرسى مؤلف تفسير معروف مجمعالبيان در سبزوار مىزيست و در سال 548 يا 542 قمرى از دنيا رفت و قبر شريفش در مشهد مقدس (روبروى خيابان طبرسى) است.معروف است كه در تخريب اطراف حرم مطهر حضرت رضا(عليه السلام) كه در چند سال قبل صورت گرفت قبر علامه طبرسى ويران شد.شاهدان عينى ديدند كه پيكر مقدس او با اينكه حدود هشت قرن و نيم از رحلت او مىگذشت، تر و تازه مانده است.از حكايتهاى مشهورى كه به مرحوم طبرسى نسبت مىدهند اينكه: زمانى سكته سنگين بر او عارض شد به گونهاى كه بىحركت به زمين افتاد.بستگان و حاضران تصور كردند كه از دنيا رفته است.(با توجه به اينكه وسايل طبى در آن زمان، بخصوص در قريهاى مثل سبزوار نبود.) بدن او را غسل دادند كفن كرده و دفن نمودند و بر طبق معمول به خانههايشان باز گشتند.ناگهان او در درون قبر، به هوش آمد ولى خود را در قبر يافت.متوجه خداى مهربان شد و نذر كرد هر گاه از آن تنگناى قبر تاريك، نجات پيدا كند و سلامتى خود را باز يابد كتابى در تفسير قرآن تأليف نمايد.از حُسن اتفاق كفندزدى تصميم گرفته بود قبر او را نبش كند و كفن او را بدزدد.چون كفندزد قبر را خراب كرد و خشتهاى قبر را برداشت و بند كفن را گشود علاّمه دست او را گرفت.وى سخت ترسيد.سپس علاّمه با او سخن گفت امّا او بيشتر ترسيد.علاّمه ماجرا را به او بازگو نمود و گفت: مترس! سپس كفن دزد علامه طبرسى را به دوش گرفت و او را به منزلش برد.علامه كفن خود به او داد و اموال بسيارى را به كفندزد داد و او به دست ايشان توبه كرد.سپس علامه به نذر خود وفا كرد و تفسير گرانقدر مجمعالبيان را كه در ده جلد است به عربى نوشت.

داستان هيجدهم : قرآن و دوستدار او

يكى از نويسندگان معاصر مىنويسد: بابا كاظم (يكى از ياران صديق نوّاب صفوى) اهل اراك، انسانى متدين به حقايق، و عامل به دستورهاى حضرت حق بود و تنها چيزى كه آن مرد با صفا را رنج مىداد بىسوادى بود; بخصوص وقتى سخن قرآن به ميان مىآمد به موجب اينكه سواد خواندن و نوشتن نداشت، سخت رنجيده خاطر مىشد.او با تمام وجود عاشق قرآن بود و ميل داشت مانند كسانى كه مىتوانند قرآن بخوانند، قرآن بخواند.او نمىتوانست قرآن بخواند ولى به آنچه از قرآن به وسيله علماى ربانى شنيده بود به طَبَق آراسته بود.رفتار و اخلاقش قرآن بود و به حلال و حرام را مخصوصاً در كسب و كار و خوراك رعايت مىكرد.شبى در عالم رؤيا به حضور يكى از معصومين (گويا حضرت پيامبر«ص») مشرف مىشود.حضرت به او مىفرمايد: بابا، قرآن بخوان.عرض مىكند نمىتوانم.حضرت مىفرمايد: مىتوانى! او در محضر رهبر اسلام چند آيهاى تلاوت مىكند و از شدت شوق از خواب بيدار شده، حسّ مىكند تمام قرآن بر قلب او تجلى كرده و نقش بسته است.فرداى آن شب به محضر نوّاب صفوى رسيده، داستان رؤياى صادق خود را بيان مىكند.ايشان از او امتحان به عمل مىآورد و مىبيند عين حقيقت است.بابا نه تنها قرآن را از حفظ مىخواند، بلكه با حس سرانگشت خود آيات قرآن را از ساير جملات عربى تشخيص مىداد و همچنين با فلان آيه در چه جزء يا چه سورهاى است.گاهى صفحهاى از مفاتيح را جلوِ او مىگذاشتند و از او مىپرسيدند: اين قسمت در كجاى قرآن است؟ انگشت روى كلمات مىگذاشت و مىگفت: اين قرآن نيست! گاهى از او مىپرسيدند فلان آيه در كجاست؟ قرآن را باز مىكرد و با انگشت خود آيه را پيدا كرده، نشان مىداد.

داستان نوزدهم : ترس معاوية از قرآن

در مسافرت معاويه به حج در دورانى كه در مدينه توقف داشت روزى از يكى از كوچهها مدينه مىگذشت، عبورش بر گروهى از قريش افتاد كه گردهم نشسته بودند.آنان همه چون معاويه را ديدند به احترام او برخاستند! تنها ابنعباس بود كه اعتنا نكرد و از سرجاى خود حركت ننمود.معاويه از اين موضوع سخت ناراحت شد و به اعتراض گفت: اى ابنعباس، چطور با آنكه دوستان تو برخاستند، تو برنخاستى! اين نيست مگر بر اثر اندوهى كه از من در دل دارى و آن، خاطره جنگ من با شماها در روز صفين است.اى ابن عباس، عموزاده من عثمان مظلومانه كشته شد!ابن عباس گفت: عمربن خطاب نيز كشته شد.(يعنى اگر تو مىخواهى از مظلوم دفاع كنى عمر هم به نظر تو بايد مظلومانه كشته شده باشد.چرا نامى از او نمىبرى؟) پس خلافت رابه فرزند او واگذار كن.معاويه: عمر را مردى مشرك به قتل رسانيد!ابنعباس: پس عثمان را چه كسى به قتل رسانيد؟معاويه: مسلمانان او را كشتند.ابن عباس: اين كه بيشتر حجت تو را از بين برده و به ضرر تو تمام مىشود و موجب حليّت خون او خواهد بود.چه آنكه اگر مسلمانان او را كشتند و خوار كردند، حتماً بجا و بحق بوده است.معاويه: ما بخشنامه كرده و به همه آفاق نوشتهايم و همه را از ذكر مناقب على و اهل بيتش نهى كردهايم.بنابراين اى ابنعباس زبانت را نگهدار و خويشتن را حفظ كن!ابنعباس: حتماً ما را از قرآن منع مىكنى؟معاويه: نه.ابن عباس: شايد از تاويل آن ممنوع مىدارى؟معاويه: آرى!ابنعباس: حتماً مىگويى كه ما قرآن بخوانيم ولى كارى نداشته باشيم كه مقصود خداوند از آن آيات چيست و در اين باره سخنى نگوييم!معاويه: آرى!ابنعباس: آيا قرائت قرآن واجبتر است يا عمل به آن؟معاويه: عمل به آن.ابن عباس: تا مقصود از آيات را درك نكنيم و ندانيم كه خداوند، از آنچه نازل فرموده چه چيز را قصد كرده، چگونه مىتوانيم به آن عمل كنيم؟معاويه: معانى و تاويلات آن را از ديگران كه بغير از روش تو و اهل بيت تو تاويل نمايند پرسش كن.ابنعباس: شگفتا! قرآن بر اهل بيت و بستگان من فرود آمده چگونه معانى آن را از آلابىسفيان و آل ابى معيط، و يهود و نصارا و مجوس بپرسيم!معاويه: آيا تو ـ آلابىسفيان ـ را با اينها (يهود و نصارا و مجوس) در رديف هم قرار دادى؟ابنعباس: زمانى تو را با آنان در رديف هم قرار دادم كه امّت را از پذيرش و عمل به قرآن و آنچه كه در قرآن است از امر و نهى و حلال و حرام و ناسخ و منسوخ و عام و خاص و محكم و متشابه نهى كردى! در حالى كه اگر امّت از اين مطالب پرسش نكنند، هلاك گردند و اختلاف بين آنان واقع شده، سرگردان خواهند شد.معاويه: خوب، قرآن بخوانيد و ليكن از آنچه كه خداوند درباره شما اهل بيت و خاندان پيامبر نازل كرده و آنچه كه رسولخدا فرموده نقل نكنيد بلكه مطالب ديگر بگوييد.ابنعباس: خدا در قرآن مىفرمايد:«يُريدوُنَ اَنْ يُطْفِئُوا نوُرَالله بِاَفْواهِهِمْ وَ يَأْبىَ اللهُ اِلاّ اَنْ يُتِمَّ نُورَهُ وَ لَوْكَرِهَ الْكافِرُونْ.»«مىخواهند نور خدا را با دهان خاموش كنند و ليكن پروردگار جز اين نمىخواهد نور خود را كامل گرداند، هر چند كافران خوش نداشته باشند.»معاويه: اى ابنعباس، زبانت را نگاهدار و جان خود را حفظ كن و اگر چاره از گفتن ندارى و حتماً بايد بگويى پس در پنهانى باشد و احدى آشكارا از تو نشنود...

داستان بيستم : جواب دندان شكن

در كتاب كافى از نوحبنشعيب و محمدبنالحسن روايت شده است كه ابنابىالعوجاء از هشام بن حكم پرسيد مگر خدا حكيم نيست؟ هشام گفت: بله، خداوند احكم الحاكمين است.ابنابىالعوجاء گفت: به من خبر ده از آيه،«فَانْكِحُوا ما طابَ لَكُمْ مِّنَ النِّساءِ مَثْنى وَ ثُلاثَ وَ رُباعَ فَإِنْ خِفْتُمْ اَلاَّ تَعْدِلُوا فَواحِدَةً.»«ازدواج كنيد با آنچه كه خوش آيد شما را از زنان دو و سه و چهار و و اگر بترسيد كه عدالت را پيشه خود نكنيد پس يكى را به ازدواج خود درآوريد.»مگر اين حكم قرآن نيست؟ هشام گفت: بله، ابن ابىالعوجاء گفت: پس به من خبر ده از آيه،«وَ لَنْ تَسْتَطِيعُوا اَنْ تَعْدِلُوا بَيْنَ النَّساءِ وَ لَوْ حَرَصْتُمْ فَلاَ تَمِيلُوا كُلَّ الْمَيْلِ فَتَذَرُوها كَالْمُعَلَّقَةِ.»«و هرگز نمىتوانيد بين زنانتان عدالت را رعايت نماييد اگر چه بسيار علاقه به رعايت اعتدال علاقه داشته باشيد...»كدام حكيم به اين گونه سخن مىگويد؟ هشام جوابى نداشت.از همين رو به مدينه نزد حضرت صادق(عليه السلام) آمد و ماجراى خود را باز گفت.حضرت فرمود: اينكه خدا مىفرمايد:«فَانْكِحُوا ما طابَ لَكُمْ...»مقصود عدالت در نفقه (خرج زن) است و اينكه مىفرمايد:«وَ لَنْ تَسْتَطيعوا اَنْ تَعْدِلُوا...»مقصود عدالت در محبت است.چون هشام اين جواب را به ابىابىالعوجاء رسانيد، وى گفت: به خدا اين جواب از خودت نيست.

داستان بيست و يكم : اعتراف به معجزه بودن قرآن

وليد بن مغيره مخزومى كه مرد ثروتمندى بود و در ميان عرب به حُسن تدبير و فكر روشن شهرت داشت و براى حل مشكلات اجتماعى و منازعاتى كه در ميان طوايف عرب واقع مىشد از فكر و تدبير او استمداد مىكردند، و به همين علّت او را «ريحانة قريش» (گل سرسبد قريش) مىناميدند.روزى به تقاضاى جمعى از مشركان نزد پيامبر(صلى الله عليه وآله) آمد تا از نزديك وضع او و آيات قرآن را بررسى كند.بنا به خواهش او پيغمبر قسمتى از آيات سوره «حم سجده» را تلاوت كرد.اين آيات چنان تأثير و هيجانى در او به وجود آورد كه بىاختيار از جا حركت نمود و به محفلى كه از طرف طايفه او (بنى مخزوم) تشكيل شده بود رفت و گفت: به خدا سوگند، از محمد سخنى شنيدم كه نه شباهت به گفتار انسانها دارد و نه پريان.گفتار او شيرينى و زيبايى مخصوصى دارد، فراز آن (همچون شاخههاى درختان برومند) پر ثمر و پايين آن (مانند ريشههاى درختان كهن) پر آب است.گفتارى است كه بر هر چيز پيروز مىشود و چيزى بر آن پيروز نخواهد شد.در ميان قريش زمزمه افتاد و گفتند.از قرائن برمىآيد كه وليد دلباخته گفتار محمد«ص» شده و اگر چنين باشد همه قريش تحت تأثير او قرار خواهند گرفت و به محمد«ص» تمايل پيدا مىكنند.ابوجهل گفت: من چاره او را مىكنم.به منزل وليد آمد و با قيافهاى اندوهبار كنار او نشست.وليد گفت: چرا اينچنين غمگين هستى؟!ابوجهل: چرا غمگين نباشم! با اين سن و شخصيتى كه تو دارى، قريش بر تو عيب مىگيرند و مىگويند با سخنان پرمايه خود گفتار محمد(صلى الله عليه وآله) را زينت دادهاى! وليد برخاست و با ابوجهل به مجلس قريش در آمد و روبه سوى جمعيت كرد و گفت: آيا تصور مىكنيد محمد(صلى الله عليه وآله) ديوانه است؟ هرگز آثار جنون در او ديدهايد؟ حضار گفتند: خير.پرسيد: آيا گمان مىكنيد او كاهن است؟ آيا از آثار كهانت چيزى در او ديدهايد؟ گفتند: خير.گفت: آيا گمان مىكنيد او شاعر است؟ آيا تابه حال شعرى گفته است؟ گفتند: خير.پرسيد: تصّور مىكنيد دروغگوست؟ آيا تاكنون به راستگويى و امانت مشهور نبوده و در ميان شما به عنوان «صادق امين» معروف نبوده است؟ بزرگان قريش گفتد.پس بايد به او چه نسبت بدهيم؟ وليد فكرى كرد و گفت: بگوييد ساحر است، زيرا با اين سخنان خود ميان پدر و فرزند و خويشاوندان جدايى مىافكند.

داستان بيست و دوّم : سرانجام يك عمر مبارزه با قرآن

ابن مقفع در ابتدا در كيش مانى بود و سالها با آزادى كامل با اسلام و قرآن به مبارزه پرداخته و شبهات و اشكالات زيادى در ميان مردم منتشر ساخته بود.از همينروست كه مىگويند او باب بُرزويه طبيب را به قصد شكّ انداختن در دل مردم بر كتاب «كليه ودمنه» افزود.«ابن مقفع» روزى در بغداد از كوچهاى مىگذشت، ناگهان صداى كودكى او را به خود جلب كرد كه با آواز زيبا و صداى دلنشين چنين قرآن مىخواند:«اَلَمْ نَجْعَلِ الا ْ َرْضَ مهاداً، وَ الْجبالَ اَوْتاداً، وَ خَلَقْناكُمْ اَزْواجاً وَجَعَلْنانَوْمَكُمْ سُباتاً، وَ جَعَلْنااللَّيْلَ لِباساً، وَ جَعَلْنا النَّهارَ مَعاشاً...»«آيا زمين را گاهواره و كوهها را ميخهايى قرار نداريم؟ شما را نر و ماده آفريديم و خواب را براى شما وسيله آسايش و آرامش گردانيديم و (تاريكى) شب را براى شما لباس و پوشاكى قرار داديم (تا سياهى شب همچون پرده شما را بپوشاند) و روزى براى شما وقت كار و كوشش گردانيديم...»ابن مقفع به محض شنيدن كلام خدا در حالى كه سكوت سراپاى وجودش را فرا گرفته بود، بىاختيار ايستاد و در تفكّر و سكوت غرق شد، آنقدر ايستاد تا آن پسر بچه سوره را به پايان برساند.او سخن نو شنيده بود كه نه شعر بود و نه نثر.ولى آهنگى زيباتر از شعر و بيانى رساتر از نثر داشت.زيبايى لفظ و شيوايى اسلوب و هماهنگى روشن قرآن نظرش را به خود جلب كرد و موجى از لذت و شادى در روانش پديد آمد.لذتى كه قرآن به او داد غير از آن بود كه تا آن وقت از ساير انواع سخن مىبرد.ابن مقفع كه خود در فصاحت و سخنشناسى بىمانند بود با شنيدن اين آيات تكان دهنده فطرت دينى او بيدار گشت و با هيجان و جذبهاى گفت: شكى نيست كه اين گفتار عالى ساخته انديشه كوتاه بشر نيست.تصادف كوچكى ابن مقفع را با قرآن آشنا كرد، چهره قرآن در نظرش دگرگون شد.احساس كرد كه دنياى جديدى براى او كشف شده است.بىدرنگ از همانجا برگشت و با قدمهاى محكم به سوى «عيسىبنعلى» عموى منصور رفت و گفت: نور اسلام در قلب من تابيده است و دريچهاى از جهان وسيع و پهناور در برابر ديدگانم باز شده و دگرگونى عميقى در من به وجود آمده است و مىخواهم در حضور تو به دين اسلام مشرف شودم.عيسى با تعجب گفت: تو كه يك عمر با قرآن مبارزه كردهاى علّت روى آوردنت به اسلام چيست؟ وى ماجرا را بيان كرد و عيسى در پاسخ گفت: اين كار شايسته است كه در يك مجلس رسمى در حضور علما و امراى لشكر و در نزد طبقات مردم انجام گيرد.بنابر اين فردا به همين منظور پيش من بيا.همان روز شب هنگام ابن مقفع شروع به زمزمه كرد و وردهاى مخصوصى كه مانويان و زرتشتيان موقع غذا خوردن، مىخوانند، خواند.عيسى رو به او كرد و گفت: آيا با اينكه قصد دارى مسلمان شوى بازهم طبق روش ديرينه خود به زمزمه مشغول هستى! ابن مقفع گفت: من كه هنوز به طور رسمى به آيين جديد «اسلام» داخل نشدهام و نمىتوانم مراسم و شريفات آن را بجا آورم، چگونه مىتوانم از كيش مانوى دست بردارم و شبى را به روز آورم در حالى كه به هيچ مذهب و كيشى پايبند نباشم.من از اينكه شبى را در بىدينى به روز آورم ناراحت هستم.بامداد فردا رسيد، از طرف «عيسىبنعلى» مجلس با شكوهى براى اسلام آوردن ابن مقفع ترتيب داده شد.طى مراسمى شهادتين بر زبان جارى كرد و مسلمان شد و موسوم به «عبدالله» و داراى كنيه «ابومحمد» گرديد.آشنايى او با اسلام و تعاليم حياتبخش قرآن، بينش جديد و عميقى در او به وجود آورد و طرز فكر جهانبينىاش را بكلى دگرگون ساخت.او قلم خود را مثل شمشير برنده بود بر ضد دستگاه خلافت منصور به كار انداخت و طورى جهان را بر منصور تنگ كرد كه منصور فرياد زد آيا كسى هست مرا از شر ابن مقفع نجات دهد؟سر انجام ابن مقفع به دست يكى از دژخيمان منصور بنام «سفيان بن معاوية» امير بصره به وضعى سخت فجيع هلاكت گرديد و بر او تهمت «زندقه» نهادند، امّا حقيقت آن است كه او بيش از هر چيز قربانى رشك و كينه دشمنان خويش شده است.