تاريخ : شنبه بیست و هشتم مهر ۱۳۸۶ | 18:7 | نویسنده : سید مهدی ژیان سید احمدی
آيا اسلام به زور شمشير رشد نمود؟ يا با ايمان مسلمانان؟

جواب شبهه

منشأ تاريخى اين تهمت كه اسلام دين شمشير است با گسترش اسلام در دو قرن اول پس از رسالت پيامبر اسلام صلى الله عليه وآله بوده است ، سرعت فتوحات اوليه اسلام و گسترش عظيم آن جهانيان را به بهت و حيرت فرو برد و مورخان را دچار سرگشتگى ساخت، مسيحيان با ملاحظه اين موفقيت هاى نظامى كه در ظرف يك قرن به مسلمانان امكان داد تا قدرت خود را از چين تا قلب فرانسه بگستراند اين نكته را عنوان كردند كه اسلام دين شمشير است و با جنگ اقدام به فتح سرزمين ها كرده و مردم را با زور مسلمان نموده است.

پاسخ نخست به اين مطلب آن است كه اصولاً هر دين و آيينى يك نوع خصوصيت جنگاورانه دارد، اين خصوصيت كم و بيش با توجه به موقعيت هاى تاريخى بروز و ظهور مى كند و به ويژه هنگامى جلوه گر مى شود كه امت مورد تهديد قرار گيرد دينى كه بر طبق مشيت الهى مأمور عرضه راه نجات به تمامى مردم جهان است نمى تواند بى دشمن باشد و چون خواه ناخواه با دشمنان فراوان روبروست براى سرپا ماندن بايد در برابر آنها از خود دفاع كند و به نبرد بپردازد حتى دولتهاى بودايى هم داراى ارتش هستند و به جنگ دست مى زنند ، مسيحيت هم كه به صورت يك تمدن و نيز به قالب امپراطورى بزرگ در آمد در مقابله با كسانى كه مانع كار وى مى شدند از دست بردن بر شمشير سرباز نمى زد اما پيامبر اسلام صلى الله عليه وآله جنگاوران مسلمان را واداشته است تا حال دشمن مغلوب و خلع سلاح شده را مراعات كنند و مسلمانان نيز به هنگام جنگ كوششى داشتند تا حد ممكن جنگ را انسانى نمايند.

شيوه رفتار معتدل و تساهل جوى مسلمانان تا حدود زيادى موجب گرديد تا مردم كشورهاى مورد حمله با جنگاوران احساس همدلى نمايند و در بسيارى از مناطق همچون ايالات بيزانس مردم از جنگاوران به عنوان ارتش آزادى بخش استقبال كنند و به طور كلى نمى توان مدعى شد كه جنگاوران مسيحى در برابر دشمن خود بلند همتى فراوان به خرج داده اند که به عكس در تاريخ مسيحيت به نمونه هاى متعددى بر مى خوريم كه خلاف اين امر را گواهى مى كنند به ويژه در طول جنگ هاى صليبى با ماجراهاى دهشتناكى روبرو مى شويم هنگامى كه به سال 1090 ميلادى فرمانده اولين جنگ هاى صليبى بيت المقدس را گرفت، نيروهاى وى تقريباً همه مسلمانان و يهوديان را قتل عام نمودند ، حال آن كه در سال هفدهم هجرى ( 638 ميلادى) مسلمانان همين شهر را تسخير كردند بى آنكه يك قطره خون بريزند، هنگامى كه صلاح الدين ايوبى در سال 1187 ميلادى اين شهر را گشود به مسيحيان امان داد اما وقتى مسيحيان، اسپانيا را از دست مسلمانان گرفتند تمامى مسلمانان را يا كشتند و يا به زور به قبول آيين مسيح واداشتند و يا از شهر راندند تا در راه به هلاكت برسند.

گوستاولوبون مى نويسد:

" سپاه صليب قساوت و بى رحمى و خونخوارى را به جايى رسانيد كه در غير از مذهب يهود نظير آن را در بين اهل هيج مذهبى نمى توان پيدا كرد."

و ويل دورانت مى گويد:

 

 " در نتيجه 70.000 نفر مسلمان را كه در شهر مانده بودند به هلاكت رساندند."

شبهه

آيا هدف پيامبر از مسدود كردن مسير مكيان و در اختيار گرفتن خطوط بازرگانى آنان براى در اختيار گرفتن قدرتهاى مالي، جهت رسيدن به اغراض شخصى بوده است؟

جواب شبهه

هدف اساسى از اعزام اين دسته ها و بستن پيمانهاى نظامى با قبيله هايى كه در مسير تجارت مكيان مى زيستند اين بود كه به حكومت مكه بفهماند كه كليه خطوط بازرگانى شما در اختيار ما است و هر موقع بخواهيم مى توانيم جلو بازرگانى شما را بگيريم و اين درحالى است كه براى مردم مكه تجارت يك امر حياتى بود و كالاهايى كه از آنجا به طائف و شام حمل و نقل مى شد اساس اقتصاد زندگى مكيان را تشكيل مى داد و يگانه مانع بزرگ براى پيشرفت اسلام، خفقان و سلب آزادى مطلقى بود كه قريش بوجود آورده بودند و تنها راه برانداختن اين مانع، تهديد خطوط اقتصادى آنان بود و اين نقشه به وسيله مانورهاى رزمى و پيمانهاى نظامى عملى مى شد.

بعضى خاور شناسان در تحليل اين حوادث سخت دچار اشتباه شده اند و سخنانى گفته اند كه با قرائن و شواهدى كه در متن تاريخ است كاملاً مخالفت دارد.

آنان مى گويند: غرض اين بود كه پيامبر از طريق دستبرد و مصادره اموال قريش، بر نيرومندى خود بيافزايد. در صورتى كه اين نظر با روح مردم يثرب سازش ندارد. زيرا چپاول و غارتگرى كار باديه نشينهاى دور از تمدن است و مسلمانان يثرب، عموماً زراعت پيشه بودند و در طول زندگي، كاروانى را غارت نكرده و يا اموال قبائل خارج از محيط خود را به يغما نبرده بودند. جنگهاى اوس و خزرج نيز جنبه محلى داشت كه آتش افروز آن، يهود بودند. اينان براى تحكيم موقعيت خود و تضعيف نيروهاى عربي، به آن دامن مى زدند. مسلمانان مهاجر كه دور پيامبربودند با اينكه اموال آنها از طرف مكيان مصادره شده بود، هرگز درصدد جبران نبودند. به دليل اينكه پس از نبرد بدر ديگر دستبردى به كاروان قريش نزدند وانگهى هدف بسيارى از اين اعزامها، كسب اطلاع و گزارش اخبار بود و جمعيتهاى هشت نفرى و شصت و هشتاد نفرى هرگز به كار غارت نمى آيند، در صورتى كه پاسبانان و نگهبانان كاروانها بيش ازاين بودند.

اگر واقعاً هدف جمع مال و ثروت اندوزى بود، پس چرا تنها قريش را مورد حمله قرار مى داد و به كاروانهاى ديگر دست نمى انداخت؟ چرا در اعزامها و شركتها دست به يك برگ در اموال مردم نزدند؟ اگر هدف يغماگرى بود چرا فقط مهاجران را اعزام مى كرد و از انصار غالباً در اين مورد كمك نمى گرفت؟!

گاهى مى گويند: منظور انتقامجويى از قريش بود زيرا پيامبر و ياران او به ياد شكنجه ها و آزارهاى مكيان مى فتادند حس انتقامجويى و غرور ملى آنها بيدار مى شد و تصميم مى گرفتند كه شمشيرى بكشند و انتقامى بگيرند و خونى بريزند.

اين نظر از جهت سستى و بى پايگى كمتر از اولى نيست. زيرا شواهد فراوان و زنده اى در متون تاريخ است كه اين نظر را تكذيب مى كند؛ و آشكارا مى رساند كه هرگز هدف اساسى از اعزام اين دسته ها، جنگ و نبرد، خونريزى و انتقامجويى نبوده است، اينك دلايل بطلان اين نظريه را از نظر خوانندگان گرامى مى گذرانيم:

الف: هرگاه نظر پيامبر از اعزام اين دسته ها، جنگ و نبرد و اخذ غنايم بود در اين صورت لازم بود بر تعداد افراد اعزامى بيافزايد و سپاهى مجهز و آماده روانه كرانه هاى دريا بنمايد . در صورتى تكه حمزه ابن عبد المطلب را با سى نفر و عبيده بن حارث را باشصت نفر و سعد بن ابى وقاص را با نفرات ناچيزى براى مأموريت اعزام نمود و نيروهاى قريش كه براى محافظت و پاسبانى كاروان گمارده شده بودند چند برابر اينها بودند. حمزه با سيصد نفر و عبيده با دويست نفر از قريش روبرو شدند . به خصوص هنگامى كه خبر هم پيمان شدن مسلمانان با قبائل به گوش قريش رسيد، آنان بر تعداد پاسبانان كاروان افزودند وانگهى هرگاه فرماندهان، مأمور جنگ و نبرد بودند، چرا قطره خونى در اكثراين اعزامها از كسى ريخته نشد و در برخى با وساطت مجدى بن عمرو هر دو طرف از هم فاصله گرفتند؟

ب: نامه اى كه رسول خدا به دست عبدالله بن جحش داد، گواه زنده بر اين است كه هرگز هدف نبرد نبوده است . زيرا در آن نامه چنين نوشته بود:" در سرزمين نخله كه ميان مكه و طائف است فرود آى و در آنجا در انتظار قريش بنشين و از اوضاع آنها ما را مطلع ساز" . اين نامه آشكارا مى رساند كه هرگز عبدالله، مأموريتى براى جنگ نداشته و فقط مأمور اكتشاف و كسب اطلاعات بوده است و علت نبرد آنها در نخليه و كشتن عمرو خضرمى نتيجه شوراى جنگى خود آنها بوده است. از اين رو ، هنگامى كه پيامبر از خونريزى آنان آگاه شد آنها را سخت توبيخ و مذمت كرد و فرمود: من دستور نبرد و جنگ نداده بودم.

ناگفته پيداست كه هدف تمام يا اكثر اين اعزامها يكى بوده است؛ و هرگز نمى توان گفت حمزه بن عبد المطلب را با سى نفر، براى نبرد اعزام فرموده؛ ولى عبدالله بن جحش را با هشتاد نفر براى كسب اطلاعات و بررسى اوضاع قريش فرستاده بود. در صورتى كه هيئتى كه براى اطلاعات اعزام شده، تقريباً سه برابر آن دسته ايست كه به عقيده خاورشنانسان براى جنگ اعزام شده بودند و علت اينكه افراد اعزامى عموماً از مهاجران انتخاب مى شدند اين بود كه انصار در پيمان عقبه مكه با پيامبر پيمان دفاعى بسته و متعهد شده بودند كه هنگام هجوم دشمن از جان وى دفاع كنند. از اين نظر پيامبر نمى خواست در آغاز كار اين گونه مأموريتها را بر آنها تحميل كند و خود شخصاً در مدينه بماند .

ولى بعدها كه خود شخصاً از مدينه بيرون مى رفت، همراه نمودن عده اى از انصار به منظور تحكيم وحدت مهاجر و انصار بود؛ و از اين جهتت در سفرهايى كه به بواط يا ذات العشيره فرمودند، عده ى مختلطى از مهاجر از مهاجر و انصار افتخار ملازمت پيامبر را داشتند.

روى اين دلائل بى پايگى نظريه برخى خاورشناسان درباره اعزام اين دسته ها روشن مى گردد . با تأمل در آنچه گفته شد، نظريه آنان در آن قسمتهايى كه خود پيامبر شخصاً بيرون مى رفت، نيز باطل مى شود . زيرا ملازمان ركاب او در سفرهايى كه به بواط يا ذات العشيره نمودند، منحصراً مهاجر نبود؛ بلكه گروهى از انصار نيز همراه وى بودند در صورتى كه انصار پيمان نبرد و جنگ با او نبسته بودند با اين حال چطور پبامبر آنان را براى نبرد و خونريزى دعوت مى نمايد؟

گواه گفتار ما، جريان بدر است كه تا انصار موافقت خود را براى جنگ بدر اعلام نكردند پيامبر تصميم بر جنگ نگرفت . اينكه مورخان اسلامى نام اين مسافرتها را غزوه گذارده اند براى اين است كه مى خواستند تمام حوادث را تحت يك عنوان جمع آورى كنند و گرنه جنگ يا دستبرد، هدف اساسى اين مانورها نبوده است .

شبهه

آيا نعمت معجزه به پيامبر داده نشده است ؟

جواب شبهه

چندى پيش يكى از خاور شناسان بيوگرافى فشرده اى از پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) چاپ و منتشر ساخته و روى كتاب خود تصويرى خيالى از پيامبر اسلام چاپ كرده و زير آن نوشته بود هر موقع از اين مرد معجزه مى طلبيدند وى مى گفت : اختيار معجزه در دست من نيست ؛ به من اين نعمت عنايت نشده است.

اين خاورشناس حق و باطل را به هم آميخته و حقيقت را در پوشش باطل بيان كرده است .

 اين كه مى گويد: " اختيار معجره در دست من نيست " سخنى راست و استوار است كه پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) با صراحت كامل جهانيان را به آن توجه مى داد ، زيرا خدا به او اين چنين وحى كرده بود:

و ما كان لرسول أن يأتى بآيه الا بإذن الله

بر هيچ پيامبرى ممكن نيست معجزه اى بياورد مگر به اذن خداوند

 يعنى نه تنها من در اعجاز خود به اذن خدا نياز دارم بلكه تمام پيامبران بدون اذن او هيچ تصرفى در جهان آفرينش نمى توانند انجام دهند .

قرآن با صراحت هر چه كاملتر مى گويد : هر گاه حضرت مسيح در اثبات نبوت و رسالت خود به بنى اسرائيل مى گفت من از گل شكل پرنده‌اى مى‌سازم و در آن مى دمم بلافاصله پرنده مى گردد ، من نابينايان مادر زاد و مبتلايان بيمارى برص را شفا مى بخشم ، من مردگان را زنده مى كنم و... بدنبال هركدام از آن ها مى گفت " بإذن الله " يعنى قدرت نمايى و تصرف‌هاى من كه آفريده‌اى از آفريده‌هاى خدا هستم بدون اذن او امكان پذير نيست .

بنابراين او نه تنها درباره‌ى خود اين چنين مى گفت بلكه معتقد بود كه منطق تمام پيامبران نيز همين بوده است و مقتضاى برهان فلسفى وعلمى نيز همين مى باشد

اشتباه بزرگ اين خاورشناس در جمله دوم است كه مى گويد : پيامبر مى گفت : نعمت معجزه به من داده نشده است زيرا پيامبر گرامى (ص) به صراحت خود قرآن و اخبار و احاديث متواتر كه محدثان اسلامى در كتابهاى خود گرد آورده اند داراى معجزاتى بود كه گواه بر ارتباط او با مقام ربوبى مى باشند .

از صدها حديث و روايتى كه محدثان اسلام درباره‌ى معجزات او در كتاب‌هاى خود به صورت متواتر نقل كرده اند صرف نظر مى كنم و تنها قرآن را سند داورى قرار مى دهيم .

آيات قرآن در موارد متعددى گواهى مى دهد كه پيامبر اسلام (ص) علاوه بر قرآن داراى معجزات ديگرى نيز بوده است مانند:

شق القمر: كه ظاهر قرآن و احاديث اسلامى گواهى مى دهند كه اين حادثه به وسيله‌ى پيامبر(ص) تحقق يافته است .

معراج ومباهله و…

بنابراين پيامبر گرامى (ص) هيچ گاه از نعمت معجزه اى كه پيامبران داشتند محروم نبوده تا آن جا كه حجت را بر طالبان حقيقت تمام كند؛ معجزه آورده است .

در حالى كه تمام معجزات پيامبران مخصوص زمان خويش بوده و از عصر و منطقه آنان گام فراتر نمى نهاد پيامبر گرامى (ص) علاوه بر اين گونه از معجزات محدود داراى معجزه ديگرى است كه براى اثبات نبوت پيامبر حد و مرزى نمى شناسد و مرز هاى زمان و مكان را در هم شكسته وتاجهان ومجتمع انسانى باقى است بسان مشعل فروزان ؛ گواه بر رسالت و نبوت او مى باشد .

از اين جهت قرآن بيشتر روى همين معجزه تكيه مى كند و جهانيان را به مقابله و مبارزه با آن دعوت مى نمايد. تشديد و پا فشارى روى اين معجزه جاويدان ( قرآن ) سبب شده است كه گروهى مغرض و يا قاصر تصور كنند كه پيامبر گرامى (ص) جز قرآن معجزه ديگرى نداشته است در حالى كه او به گواهى آيات و روايات بيشتر روىمعجزه جاويدان خود تكيه مى كرد نه اين كه معجزه ديگرى نداشت .

نقل از كتاب قرآن معجزه جاويدان يا كتاب قرن‌ها و عصرها اثر آيت الله شيخ جعفرسبحانى

شبهه

آيا پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم تعاليم عالى خود را از بُحيراى مسيحى آموخت و پس از 28 سال بر جامعه عرب اظهار نمود؟

جواب شبهه

شكى نيست كه گفتار مزبور پندارى بيش نيست، و با تاريخ زندگى آن حضرت اساساً وفق نمى دهد، و موازين عقلى آن را تكذيب مى كند. اينك شواهد اين گفتار:

1- حضرت محمد(ص) باتفاق مورخان "امي" بود و خواندن و نوشتن را ياد نداشت و هنگام مسافرت سن او از دوازده تجاوز نمى كرد. آيا با اين وضع عقل باور مى كند كه طفل درس نخوانده كه دوازده بهار از عمر او گذشته بود؛ بتواند حقايقى از تورات و انجيل را فراگيرد و سپس آن را در سن چهل سالگى به نام وحى قالب بزند و شريعتى از نو بسازد؟ چنين مطلب از موازين عادى بيرون است و شايد با در نظر گرفتن ميزان استعداد بشر، بتوان آن را از محالات قرار داد.

2- مدت اين مسافرت كمتر از آن بود كه حضرت محمد "ص" بتواند در آن مدت كم، تورات و انجيل را فراگيرد. زيرا اين سفر، سفر بازرگانى بود، و رفتن و برگشتن و مدت اقامت بيش از چهار ماه طول نكشيد . زيرا قريش سالى دوبار مسافرت مى كرد. در زمستان به سوى يمن و در تابستان به سوى شام مى رفتند با اين ترتيب گمان نمى رود همه مسافرت بيش از چهار ماه طول بكشد و بزرگترين دانشمندان جهان نمى توانند در اين مدت كم، توفيق فراگرفتن اين دو كتاب بزرگ را پيدا كنند، تا چه رسد به يك طفل درس نخوانده و دبستان نديده، گذشته از اين، او تمام مدت چهار ماه با راهب همراه نبود؛ بلكه اين ملاقات، در يكى از منازل بين راه اتفاق افتاده و تمام جريان ملاقات، حد اكثر چند ساعت بيش نبوده است.

3- متن تاريخ گواهى مى دهد كه ابوطالب در نظر داشت او را همراه خود به شام ببرد و نقطه"بصري" مقصد اصلى آنان نبود، بلكه بصري، منطقه اى در اثناء راه بود كه گاهى كاروان تجارت به عنوان استراحت در آنجا توقف مى كرد .در اين صورت چطور ممكن است كه رسول خدا در آنجا دحل اقامت افكند و به تحصيل معارف تورات و انجيل بپردازد؟ خواه بگوييم كه: ابوطالب او را همراه خود به شام برد، يا از آنجا راه مكه را در پيش گرفت؛ يا برادر زاده خود را همراه كسى به مكه فرستاد. در هر حال، هدف كاروان و ابوطالب منطقه بصرى نبود تا كاروان سرگرم تجارت شود و پيامبر خدا هم به تحصيل بپردازد.

4- اگر برادر زاده ابوطالب از راهب مطالبى را فرا مى گرفت، به طور مسلم در ميان قريش معروف مى گشت و همگى آن را پس از بازگشت نقل مى كردند علاوه، خود پيامبر در برابر قوم خود نمى توانست ادعا كندكه: مردم، من امى و درس نخوانده ام؛ در حالى كه رسول اكرم "ص" رسالت خود را با همين عنوان آغاز كرد و كسى نگفت هان محمد تو در سن دوازده سالگى در بصرى پيش راهب درس خواندى و اين حقايق تابناك را از او فرا گرفتي!مشركان مكه همه نوع تهمت به او زدند و به قدرى آنان درباره قرآن پيامبر دقت مى كردند تا دستاويزى پيدا كنند. حتى موقعى كه آنان ديدند پيامبر گاهى در مروه پهلوى يك غلام مسيحى مى نشيند، از فرصت استفاده كردند و گفتند: محمد سخنان خويش را از آن غلام فرا مى گيرد قرآن هم تهمت آنان را چنين نقل مى كند: " ما آگاهيم از اينكه آنان مى گويند: اين قرآن را بشرى به او تعليم مى كند، ولى زبان كسى كه به او اشاره مى كند(غلام مسيحي) عجمى است و اين قرآن زبان عربى واضح است".ولى اين تهمت را نه متعرض شده و نه قريش بهانه گير و ماجراجو آن را دستاويز قرار دادند؛ و اين خود گواه محكمى است كه آن، زاييده دماغ خاورشناسان عصر ماست.

5- سرگذشت و قصص يامبران كه در قرآن به طور گسترده بيان شده است،با آنچه كه در تورات و انجيل نقل شده كاملاً منافات دارد. سرگذشت پيامبران در اين دو كتاب به صورت زننده اى بيان شده است كه ابداً با موازين علمى و عقلى موافق نيست . موازنه اين دو كتاب با قرآن ثابت مى كند كه مطالب قرآن از اين دو كتاب گرفته نشده است و اگر بنا باشد حضرت محمد"ص" اطلاعات خود را درباره سرگذشت امتها از كتابهاى عهدين گرفته باشد؛ بايد گفتار او هم آميخته با خرافات و افسانه باشد .

 

6- اگر راهب راه شام، اين قدر اطلاعات علمى و دينى داشت كه پيامبرى مانند رسول خدا تحويل جامعه دهد، پس چرا خود او كوچكترين اشتهارى پيدا نكرد؟ پس چرا غير محمد را تربيت ننمود؛ در صورتى كه آستان او پيوسته زيارتگاه مردم بود.

7- نويسندگان مسيحي، محمد را مردى امين و راستگو مى دانند و آيات قرآن حاكى است كه او از قصص و سرگذشت پيامبران و اقوام پيشين اطلاع نداشته است و آگاهيهاى او جز از طريق وحى از راه ديگرى به او نرسيده است. درسوره قصص آيه 44 چنين آمده است:

" و ما كنت بجانب الغربى اذ قضينا الى موسى الامر و ما كنت من الشاهدين:

 تو هنگامى كه ما امر رسالت را بر دوش موسى گذارديم شاهد و ناظر نبودي".

 و در سوره هود آيه 49 پس از نقل جريان نوح مى گويد:"

 

تلك من انباء الغيب نوحيها اليك ما كنت تعلمها انت و لا قومك من قبل هذا... :

اين اخبار غيبى است كه به تو وحى كرديم كه پيش از اين نه تو و نه قومت از آن آگاهى نداشتيد".

اين آيات روشن مى سازد كه پيامبر از اين ماجراها آگاهى نداشته است . و نيز در آيه 44 سوره آل عمران چنين مى گويد:

" ذلك من انباء الغيب نوحيه اليك و ما كنت لديهم اذ يلقون اقلامهم ايهم يكفل مريم و ما كنت لديهم اذ يختصمون

 

اين از اخبار غيبى است كه بر تو وحى كرديم و تو نزد آنها نبودى كه قرعه مى زدند كدام يك بايد كفالت مريم را بر عهده بگيرند (و هر كدام مى خواستند اين افتخار را ببرند و نزديك بود كه كار به خصومت بكشد، سرانجام به قرعه راضى شدند".

شبهه

شبهاتى كه از سوى دانشمندان غربى در جهت نفى اسلام، خصوصاَ پيامبر عظيم الشأن اسلام مطرح مى شود ريشه اى طولانى دارد و در كوران تاريخ، إسلام عزيز هميشه مورد هجوم وجنجال بازىهاى بعضى از دانشمندان غربى كه اميال فاسده اى را دنبال مى كردند بوده. امّا آن چه پُرواضح است اين شبهات بادلايل سُست وبى پايه كه نشانگر عدم درك صحيح آنها از دقايق احكام الهى در دين مبين اسلام است همراه بوده .

يكى از آن شبهات مسئله تعدد زوجات پيامبر عظيم الشآن اسلام است كه هميشه دغدغه خيلى از مستشرقين و به طور عموم دانشمندان غربى بوده وما به فضل الهى جواب محكم وقائع كننده اى از اين شبهه به آنها خواهيم داد ودر اين راه از دانشمندان اسلامى وبعضى خاورشناسان غربى كه به دفاع از مظلوميت اسلام عزيز بر خواستند مدد خواهيم جُست.

در ابتدا براى واضح شدن محل دقيق شبهه لازم است اين گونه شروع كنيم كه فرق است بين ازدواج در سنين جوانى و در اختيار گرفتن زنان بيوه وعقيمه در سنين كهولت به عبارت ديگر بين ازدواج وتعدد زنها فرق فراوانى است همان گونه كه مى دانيد ازدواج به هم رسيدن دو جوان با رسومى خاص را شامل مى شود پس ازدواج با تعدد زنها دو امر متفاوت است. چه رسد به اين كه اين تعدد زنها از براى سر پرستى يتيمان وزنان شوهر مُرده ونزديك شدن قبايل بزرگ ومتحد شدن آنها جهت يارى رساندن به رشد روز افزون دينى كه نو بنيان بوده چنان چه پرفسور اسميت اسلام شناس غربى در اين باره مى گويد.

حضرت محمد صلى الله عليه وآله وسلم تعدد روجات نداشت بلكه تعدد زنها داشت زيرا شرايط نكاح و زناشويى با تمام تبادل عواطف منحصر به يك زن بوده آن هم حضرت خديجه عليها السلام و بقيه را روى مسير پيشرفت دين اسلام به سبب مقتضاى زمان ومكان و اجتماع در او اخر عمر كه ديگر داراى شهواتى نبوده گرفت و از اين رو نمى توان گفت  حضرت محمد صلى الله عليه وآله تعدد زوجات داشت.

پس سؤال دانشمندان غربى را اين گونه تصحيح مى كنيم كه چرا پبامبر اسلام زنهاى متعدد داشت؟

جواب شبهه

به اين شبهه از چهار طريق مى توان پاسخ گفت:

1_تعدد زنها قبل از اسلام نيز بوده

2_تعدد زنها براى دنيا طلبى نبوده

3_شناساندن ارزش زنان به جامعه

4_جواب نقضى

تعدد زنها قبل از اسلام نيز بوده:

قبل از ظهور اسلام داشتن چند زن در ميان عرب شايع بوده وحتى در ميان يهوديان و فارسيان نيز امرى رايج وعادى بوده و در خصوص سلاطين ورهبران جامعه حرم سراهاى بزرگى جهت سكونت زنهايشان كه گاهاً از هزار نفر فراترمى رفت ساخته مى شد و در تاريخ آمده كه پس از مدتى زنهاى حرمسرا را به ديگر سلاطين هديه مى كردند وزنهاى جديدى را به حرمسراهاى خود مى آوردند پس چنانچه بعضى از دانشمندان غربى تصور مى كنند كه تعدد زنها شيوه جديدى جهت رشد اسلام در امتها بوده حرف نا بجايى است.

تعدد زنها براى دنيا طلبى نبوده:

زنهاى متعدد پيامبر از براى شهوت رانى و دنيا طلبى نبوده پيامبر بزرگوارى كه در زهد وتقوا بى همتا بوده و از براى شدت عبادت او در نيمه هاى شب آيه نازل شد كه:

« ما قرآن را بر تو نازل نكرديم تا خودت را به سختى اندازى » [طه: 30]

وي در صدر اسلام آن قدر گرسنگى كشيده كه براى تسكين درد، سنگ به شكم مبارك خود مى بست تا گرسنگى كمتر به او فشار آورد.

و لباس مبارك داراى وصله هاى متعددى بوده و گاهاً مى شده مدتها ى زيادى جز چند دانه خرما براى خوردن نداشته وهزاران سختى ديگر كه پيامبر در راه تبليغ دين اسلام متحمل شدند كه از حوصله اين نوشتار خارج است. پس چگونه چنين پيامبرى عظيم الشأن بعد از حضرت خديجه  عليها السلام  آن هم در بالاى سن پنجاه سالگى كه كهولت وپيرى بر انسان عارض مى شود؛ العياذ بالله به فكر شهوت رانى ودنيا طلبى مى افتد. حاشا وكلا که اين تهمتى است ناروا.

در اين باره كارلايل چنين مى گويد:

«به رغم دشمنان، هرگز حضرت محمد صلى الله عليه وآله مرد شهوت پرست نبوده از روى ستم و عناد او را متهم به شهوت رانى نموده اند چه قدر ستم و بى انصافى است كه شخصى مانند آن حضرت را به شهوت رانى متهم كنيم يا انيكه بگوئيم جزء شهوت و لذت نفسى خود همتى نداشت، ميانه حضرت محمد  صلى الله عليه وآله و شهوت و لذت پرستى چه قدر بعيد بود. حقاً مردى زاهد در لباس وخوراك ومسكن و سائر امور خود بود و اغلب خوراك او نان تهى وآب بود بسا ماهها گذشت كه از خانه او دودى براى طبخ بلند نشد.»

3 شناساندن ارزش زنان به جامعه:

مسئله تعدد زنها يكى از رسوم بسيار عالى و خوبى است كه فساد اخلاقى را از ميان ملتهائى كه آن را جايز مى دانند برداشته ارتباط خانواده ها را محكم تر مى كند وچنان احترام وسعادتى به زن مى بخشد كه نظيرش در هيچ جاى دنيا ديده نمى شود. پيامبر با اين كار ارزش زن را در زمانى كه دختر دار شدن براى پدر عار بوده و زنده به گور كردن دختران امرى عادى بوده كه شايد يكى از علتهاى آن رواج زنا و فاحشه گرى بوده و پدر را از بزرگ كردن دخترى كه عاقبت به نصب پرچم بر منزل خود براى جلب مردان عياش مجبور مى شده منصرف مى كرده و از ابتدا او را زنده به گور مى كرد در چنين وضعيت ناهنجار اجتماعى پيامبر عزيز اسلام با مطرح نمودن تعدد زنها وسر پرستى از زنان بيوه و يتيمان آنها به مقام زن به عنوان يك امر مقدس نگاه كرد واين مسئله را در جامعه آن روز قانونمند نمود.

اسميت از خاورشناسان غربى مى گويد:

«با اين احكام شديد كه در آغاز وضع شد وبا احساسات اخلاقى نيرومندى كه در آن احكام بعداً به ظهور رسيد شريعت اسلام توانست بهتر از هر جاى ديگر جهان ترتيبى فراهم آورد كه در ممالك اسلامى از وجود طبقه زنان مطرود يعنى فواحش كه در ديگر ممالك به علت فقر مانند يك طبقه رسمى شناخته شده اند جلو گيرى كند و جوامع اسلامى اين لكه و عار اجتماعى كشورهاى ديگر را به حق مورد طعن وسرزنش قرار داد و از خود دور كنند.»

خانم آنّى بزانت در دفاع از قانون تعدد زنها در اسلام اين چنين مى گويد:

«اسلام به منظور حل مشكلات اجتماعى وبر طرف كردن بيمارىهاى مربوط به آن تعدد زنها را جايز دانسته و يك نوع تسهيل براى طبيعت انسان فراهم كرده وضمناً اطراف و جوانب چهار چوب قانون را محكم واستوار ساخته است .»

جواب نقضى:

اگر ازدواج با نُه زن بيوه ياعقيم شهوت رانى و دنيا طلبى است پس چرا رهبران دينى وسياسى غربى ها با دختران جوان رابطه نا مشروع و مخفيانه دارند و آن قدر افتضاح به بار مى آورند كه به سايت هاى اينترنتى وارد مى شود و تمام جهانيان از جزئيات روابط آن دو با خبر مى گردند.

و در نهايت جمله ديگرى از خانم آنّى بزانت كه به دفاع از اسلام بر خواسته را نقل مى كنيم و در همين جا متذكر مى شويم كه تعداد مستشرقين كه به دفاع از اسلام كتاب يا مقاله اى نوشته اند بسيار زياد است و ما از ذكر همه آنها خود دارى مى كنيم.

«كشورهاى مسيحى به داشتن يك زن به شدت تظاهر مى كنند ولى عملاً تعدد زوجات را اجرا مى نمايند. هيچ كس از نقشى كه رفيق بازى در غرب انجام مى دهد آگاه نيست ولى اسلام هر نوع رابطه جنسى مخفى وغير قانونى را حرام مى داند. »

گاهى تعصب مذهبى، كار را به جايى مى رساند كه بعضى خاورشناسان با اينكه به زعم خود قرآن كريم را تراوش افكار فصيح ترين توده عرب يعنى پيامبر اسلام مى دانند ولى با اصرار و پافشارى غريبى به وجود و پيدايش پاره اى اغلاط ادبى در تراكيب اين كلمات آسمانى قائل گرديده اند.


پر واضح است كه موضوع اعراب ولحن (غلط در قرآن) از جهت نقل ثابت مى شود يعنى چگونگى نقل اعراب كلمات از ناحية صاحبان زبان و در چنين مواردى بحث عقلى راه و مجالى ندارد . زيرا آنچه توده فصيح عرب بر آن ناطق بوده و نقل نموده صحيح و درست به شمار رفته و چيزى كه به آن تلفظ نكرده اند غلط ونادرست مى باشد . مثلا عربها در صدر اسلام فاعل را مرفوع و مفعول را منصوب مى خواندند و متتبعين در ادبيات عرب اين را طبق قواعد نحوى تدوين نمودند و قواعد نحوى از همين استقرائات به وجود آمد و اگر در همان زمان ها اعراب كلمات به صورتى بوده كه فاعل را منصوب ومفعول را مرفع مى خواندند امروزه رفع فاعل و نصب مفعول در زمره اغلاط ادبى شمرده مى شد و قياس نمودن قرآن با قواعد نحوى امروزى كار غلط  و نتيجه آن معكوس خواهد بود.


به عبارت ديگر قواعد نحوى امروزى خود علل بعد از وجود هستند به اين معنا كه بعد از موجوديت زبانهاى رايج دنيا به تصور زمان ادبيان ودانشمندان براى تسهيل در خواندن وبه دور ماندن از اغلاط ادبى، قواعدى را وضع كردند، مثلا بعد از بررسى بر روى كلماتى كه منصوب بودند متوجه شدند كه كلماتى كه منصوب هستند شامل مفاعيل وحال وتميز و... مى شوند وخود مفاعيل به پنج قسم تقسيم مى شوند كه بعضى را مفعول به و بعضى مفعول مطلق و... نام نهاوند ونه همه آنها را در يك مجموعه به نام مفاعيل خمسه گرد آورند.

وحتى كلام امير مؤمنان على (عليه السلام) كه فرمودند :كل فاعل مرفوع و كل مفعول منصوب وكل مضاف اليه مجرور نقطه عطفى در تدوين ادبيات عرب و سر آغاز رسيدن به متون قوى نحوى امروزى مى دانند، چه رسد به قرآن كريم كه در بردارنده قواعد برجسته ادبيات عرب مى باشد.

تمامى علماء نحوى اذعان به اين مطلب دارند عمده كار يك نحوى اين است كه اين علل بعد از وجود را درست تطبيق كند ولذا اگر قائل به لحن شود به گفته تفتازانى اديب ونحوى بزرگ . از نادانى ونفهمى خود قائل است. زيرا پيدايش علم نحو پس از تتبع در تراكيب قرآن كريم بوده پس قرآن مجيد بر طبقه نحات سمت حاكميت وحجيت دارد نه نحويان بر قرآن،چنانچه بعضى خاورشناسان و كشيشان مسيحى تخيل نموده اند . پس بنابر فرض محال اگر در جملات قرآن كسى ادعا كند كه چيزى مخالف با قواعد ادبيات عرب پيدا نموده در واقع خود بر عليه خود حكم نموده زيرا سخن او از دو حال خارج نسيت يا واقعاً نفهميده ونسنجيده صحبت كرده يا غرضى منفى از سخن خود دارد حتى موارد نادرى كه در قرآن آمده نشان از زيبائيها ومعجزه الهى است و همه اين موارد را علماء ادبيات عرب در كتابهاى ادبى خود متذكر شده اند. وبحث از آن موجب تطويل است.

پس نسبت لحن به قرآن كريم از ناحيه بعضى خاورشناسان وكشيشان به جهت جهالت وعدم احاطه علمى آنها بر قواعد ادبى است واين اشكالات براى شخص بى غرض ودانا مضحك وخنده آور خواهد بود.